<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://asheghane2012.loxblog.com</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com</link>
<description>دوستیابی،شعرهای عاشقانه،اس ام اس عاشقانه،عـکس عاشقانه</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>عذر خواهی</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/عذر-خواهی</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/عذر-خواهی</guid>

<description><![CDATA[
سلام به دوستان عزیزم و بینندگان وبلاگ عاشقانه
چند ماهی به علت برخی مشکلات شخصی به وبلاگ نتونستم سر بزنم. اما از همین امروز این وبلاگ و وبلاگ آنلاین نیوز &nbsp;به روز خواهدشد. با نظرات شما دوستان وبلاگ عاشقانه2012 بهتر خواهد شد منتظر نظرات شما هستیم]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>صداي پاي عشق</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/صداي-پاي-عشق</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/صداي-پاي-عشق</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
برای خواند این داستان زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید.
نظرات شما دوستان عزیز برای ما ارزشمند است، منتظر نظرات شما هستیم
&nbsp;اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف&zwnj;هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي&zwnj;دونستم چه طوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي&zwnj;شد. هرطور بود بايد بهش مي&zwnj;گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت مي&zwnj;کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي&zwnj;خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم، از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق&nbsp;غذاخوري خارج مي&zwnj;شد فرياد مي&zwnj;زد: تو مرد نيستي. اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي&zwnj;کرد و مثل باران اشک مي&zwnj;ريخت، مي&zwnj;دونستم که مي&zwnj;خواست بدونه که چه بلايي بر سر&nbsp;عشقمون اومده و چرا؟ اما به سختي مي&zwnj;تونستم جواب قانع کننده&zwnj;اي براش پيدا کنم، چرا که من دلباخته يکدختر&nbsp;جوان به اسم &quot;دوي&quot; شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدتها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت&zwnj;نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه&zwnj;ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي&zwnj;دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني&zwnj;اش رو صرف من و زندگي با من کرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود. بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي&zwnj;افتاد.
فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست،&zwnj;وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي&zwnj;خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بودکه در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم،&zwnj;دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي&zwnj;خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود، اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که بياد بيارم که روز عروسي&zwnj;مون من اون رو روي دست&zwnj;هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست&zwnj;هام بگيرمو راه ببرم.
خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي&zwnj;شه. اما براي اين که آخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي &quot;دوي&quot; تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد و گفت: به هر حال بايد با مسئله طلاق روبرو مي&zwnj;شد، مهم نيست داره چه حقه&zwnj;اي به کار مي&zwnj;بره. مدت&zwnj;ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست&zwnj;هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم&zwnj;هاي دست و پاچلفتي رفتار مي&zwnj;کرديم و معذب بوديم. پسرمون پشت ما راه مي&zwnj;رفت و دست مي&zwnj;زد و مي&zwnj;گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي&zwnj;بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي&zwnj;کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت&zwnj;&nbsp;رو طي کرديم. اون چشمهاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي&zwnj;دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم..

رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمي راحت&zwnj;تر شده بوديمع مي&zwnj;تونستم بوي عطرشو اسشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره&zwnj;اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه&zwnj;اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست&zwnj;هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن، زني بود که 10 سال از عمر و زندگي&zwnj;اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صيميت داره بيشتر وبيشتر مي&zwnj;شه، انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي&zwnj;گيره.
من راجع به اين موضوع به &quot;دوي&quot; هيچي نگفتم. هر روز که مي&zwnj;گذشت برام آسون&zwnj;تر و راحت&zwnj;تر مي&zwnj;شد که همسرم رو روي دست&zwnj;هام حمل کنم و راه ببرم&zwnj; با خودم گفتم حتما عظله&zwnj;هام قوي&zwnj;تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي&zwnj;کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند. با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي&zwnj;کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي&zwnj;شد. گويي ضربه&zwnj;اي به من وارد شد، ضربه&zwnj;اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي&zwnj;شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزئ شيرين زندگي&zwnj;اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسير هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي. دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي&zwnj;کردم، درست مثل اولين روز ازدواج مون.
روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي&zwnj;تونستم قدم&zwnj;هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي&zwnj;گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي&zwnj;شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي&zwnj;مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم، وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم، نمي&zwnj;خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم، ترديد کنم. &quot;دوي&quot; در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمي&zwnj;خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي&zwnj;کرد، به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي&zwnj;کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم&zwnj; من جدايي رو نمي&zwnj;خوام، اين منم که نمي&zwnj;خوام از همسرم جدا بشم.
به هيچ وجه نمي&zwnj;خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي&zwnj;دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. &quot;دوي&quot; انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي&zwnj;زد در رو محکم کوبيد و رفت. من از پله&zwnj;ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.
&zwnj;دختر&nbsp;گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل&zwnj;تون مي&zwnj;نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي&zwnj;زدم نوشتم: از&nbsp;امروزصبح، تو رو در آغوش مهرم مي&zwnj;گيرم و حمل مي&zwnj;کنم، تو رو با پاهاي&nbsp;عشق&nbsp;راه مي&zwnj;برم، تا زماني که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته، جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست که از اهميت فوق&zwnj;العاده&zwnj;اي برخوردار، مسائل و نکاتي که براي تداوم و يک رابطه، مهم و ارزشمندند. اين مسايل خانه مجلل، پول، ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اينها هيچ کدوم به تنهايي و به خودي خود شادي&zwnj;آفرين نيستند.
پس در زندگي سعي کنيد زماني رو صرف پيدا کردن شيريني&zwnj;ها و لذت&zwnj;هاي ساده زندگي&zwnj;تون کنيد. چيزهايي رو که از ياد برديد، يادآوري و تکرار کنيد و هر کاري رو که باعث ايجاد حس صميميت و نزديکي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه، انجام بديد. زندگي خود به خود دوام پيدا نمي&zwnj;کنه. اين شما هستيد که بايد باعث تداوم زندگي&zwnj;تون بشيد. اگر اين داستان رو براي فرد ديگه&zwnj;اي نقل نکنيد هيچ اتفاقي نمي&zwnj;افته، اما يادتون باشه که اگه اين کار رو بکنيد شايد يک زندگي رو نجات بديد!]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانی عاشقانه غمگین</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/داستانی-عاشقانه-غمگین</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/داستانی-عاشقانه-غمگین</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;بازدید کنندگان گرامی به خصوص دختران گرامی این داستان را به دید یک پند ببینید&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;که پسر نجیب و خوبی بود&nbsp;جواب مثبت دادم.
&nbsp;
اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود
&nbsp;
هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد
&nbsp;
ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم
&nbsp;
چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت
&nbsp;تا
اینکه رفتارواخلاق رضا تغییر کرد ومتفاوت
&nbsp;
کمتر به من سر می زد وهر بار که به خونشون
&nbsp;
&nbsp;می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و
&nbsp;
&nbsp;از خونه بیرون می رفت...
&nbsp;
دیگه اون عشق و علاقه رو تو وجودش نمی دیدم
&nbsp;
هر بارم ازش می پرسیدم مفهوم کارهاش چیه ؟
&nbsp;
&nbsp;از جواب دادن تفره می رفت و منکر تغییر رفتارش می شد
&nbsp;
موضوع رو با پدر و مادرم در میون گذاشتم
&nbsp;
ولی اون ها جدی نمی گرفتن وحتی باور نمی کردن
&nbsp;
هر طور که بود وبه هر سختی که بود روزهامو سپری میکردم
&nbsp;
تا یکی از روز ها که به خاطر موضوعی به
&nbsp;
خونمون امده بود تصادفی با یکی از
&nbsp;
&nbsp;اشناهای دورمون که رئیس کلانتری
&nbsp;
&nbsp;یکی از استان هاست(و ما بهشون میگیم عمو )روبرو و اشنا شدن
&nbsp;
و یکباره تمام چیز هایی که من و خانواده ام
&nbsp;
متوجه نشدیم رو فهمید و با پدرم در میون گذاشت
&nbsp;
تازه پدرم متوجه شد که من دروغ نمی گم ...من ناز نمی کنم ...
&nbsp;
من نمی خوام جلب توجه کنم
&nbsp;
بله عموم متوجه شد که رضا&nbsp; اعتیاد داره و
&nbsp;
&nbsp;با تحقیقات عموم و همکاراش متوجه شدیم که
&nbsp;
&nbsp;یه دختر فراری رو هم عقد موقت کرده
&nbsp;
وخرید و.فروش مواد هم از کارای جدیدشه
&nbsp;
شنیدن این حرف ها واسم خیلی سخت بود
&nbsp;
&nbsp;رضا و این همه خلاف ........... نه
&nbsp;
زن دوم ....نه ...........بچه .....وای
&nbsp;
اون دختر به خاطر اینکه رضا اونو
&nbsp;
&nbsp;رها نکنه&nbsp; سریعا بچه دار شد.
&nbsp;
سه سال طول کشید تا بتونم ازش جدا شم .
&nbsp;
سه سال تمام پله های دادگاهو پایین و بالا رفتم
&nbsp;
تا تونستم خودم راحت کنم
&nbsp;
خیلی بهم سخت گذشت رضا به طلاق رضایت نمی داد
&nbsp;
می گفت بهم علاقه داره و......
&nbsp;
با تهدید های عموم وبخشیدن مهریه ام بعد
&nbsp;
&nbsp;از3 سا ل عذاب و سختی وآزار تونستم ازش جدا شم.
&nbsp;
الان چند سالی از اون ماجرا می گذره و
&nbsp;
&nbsp;رضا صاحب 2 فرزند شده.
&nbsp;
ومن هم با کمک خانوادم ودوستان تونستم از
&nbsp;
این حال و هوا بیرون بیام و زندگیه عادیمو ادامه بدم
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان عاشقی شیوا...حتما بخونید</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/داستان-عاشقی-شیواحتما-بخونید</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/داستان-عاشقی-شیواحتما-بخونید</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;داستانی زیبا از سرکار خانم شیوا
امیدوارم لذت ببرید. نظر فراموش نشود
&nbsp;
&nbsp;رفتم جلو در ک سیاوش(پسر داییم) و ببینم کسی پیشش بود منم رفتم کنارشون ازش پرسیدم چند سالته هم سن بودیم...
چند روز بعد سیاوش و دیدیم ازش پرسیدم پسره چیزی بهت نگفته؟ ازش شمارمو خواسته بود ک گفته بود با کسی دوست نمیشه/اخه من 3 سالی میشد با هیچ پسری نبودم/دیگه حرفی نشد در موردش تا ی مدتی... ی شب ک همگی خونه ی مامان بزرگم بودیم ازش پرسیدم بازم چیزی بهت گفته ک دوباره گفته بوده به سیاوش گفتم شمارمو بده بهش.وقتی فرستادش همون موقع بهم اس ام اس داد منم مثلانمیشناسم ک کیه جوابشو دادم ک شمارمو از کجا اوردی وکی هستی و... نگفت کیه.میخاست ببینمش ک بشناسمش... چند روز بعد ک داشتیم با هم صحبت میکردیم گاف داد ب اسم اصلی خودش قسم خورد منم مثلا اون موقع شناختمش... بهش گفتم من نمیتونم دوست دخترت باشم فقط در حد ی دوست عادی اونم قبول کرد/اصلا از پسرا خوشم نمیومد/ ما تو نیمه ی دوم مهر با هم صحبت کردیم شاید بعد اولین صحبتی ک با هم داشتیم دو بار دیگه با هم حرف زدیم تا ابان ماه ک گفت این جوری نمیتونه منم اصلا برام مهم نبود گفتم باشه خدافظ....
بودو نبودش مهم نبود واسم حتی ی لحظه ام یادش نمیافتادم&nbsp;
دیگه نه از اون خبری شد نه من تا اسفند ماه شب چهار شنبه سوری بود دیدمش ی لحظه
چند روز بعدش سیاوش بهم گفت ک گفته کاش باهام بود... تو عید بود پیش دختر خالم بودم حوصلمون سر رفته بود ی دفعه یادش افتادم بهش زنگ زدم رفته بود شمال مست بود باهام بد صحبت کرد زنگ زدم ب سیاوش گفتم ج
چند روز بعدش معذرت خواهی کرده بود اما من بدم اومد ازش....
نمیدنم چی شد چرا شد اما تو اردیبهشت باهم دوست شدیم/کاش نمیشدم/تو مدرسه ک بودم اس میدادم بهش روزامون میگذشتن ومن بیشتر بهش وابسته میشدم/باورم نمیشد من به ی پسر ؟؟؟ تو نظرم غیر ممکن بود/ی شب رفتم پارک دیدمش واسه چند دقیقه بعدشم رفت...&nbsp;
چند بار دیگه ام هم دیگه رو تو پارک دیدیم/بهش بد عادت کرده بودم/یکم دیوونه بود زود از هر چیزی عصبانی میشد.یشب باهام خیلی بد صحبت کرد ازش پرسیدم مگه دوسم نداری؟گفت نه ندارم اون شب حالم خیلی بد شد اما بعد این ک از بردنو دکتر بهتر شدم حتی جواب اس ام اس امم نداد کارم شده بود گریه/عادت کردن از دوست داشتن بدتره/مثل دیوونه ها همش ب گوشیم نگاه میکردم ک شاید ی اس یا زنگ بزنه ک نزد.طاقت نداشتم نباشه 2 روز بعد بهش اس دادم اونم جواب داد بعدشم معذرت خواهی کرد و دوباره با هم بودیم.میرفتم خونه ی مامان بزرگم ک بهش نزدیک تر باشم دیگه باورم شده بود ک بدون اون سخته .چند بار رفتیم بیرون ی بارم با سیاوش اومد خونمون .از اون روز ب بعد همش احساسش میکردم /دوسش داشتم اما نمیخاستم باور کنم/بهش خیلی گیر میدادم چرا این جا رفتی؟چرا با فلانی رفتی؟چرا تا الان بیرونی؟ چرا نیومدی پیشم و خیلی چیزای دیگه... ی روز عصبانی شد ب قول خودش رفته بودم رو مخش زنگ زد بهم گفت دیگه شمارتو نبینم رو گوشیم منم بدونه هیچ حرفی قطع کردم دیگه ام زنگ نزدم . فرداش ب دوستم پیشنهاد دوستی داد با پرویی تمام اخه خیلی رو داشت ب منم زنگ میزد انگار ک هیچ اتفاقی نیافتاده منم خیلی سرد جوابشو میدادم اما تو دلم از این ک زنگ زده بود خوشحال بودم ...دیگه زنگ نزد تا ی شب ک من دوباره رفتم خونه ی مامانیم منو دید اس داد ک غرورم اجازه نمیداد بهت زنگ بزنم/خدایی پرویی رو داری؟/ هم ب من زنگ میزد هم ب دوستم بهش هیچی نگفتم ازم خواست ک برگردم اما من دیگه بهش ب حرفاش اعتماد نداشتم همون موقع تصمیم گرفتم ک ی کاری کنم عاشقم بشه بعد ولش کنم خوردش کنم واسه همین قببول کردم اس ام اس بازی شروع شد هر دقیقه و هر ثانیه از هم خبر داشتیم بیرون بیشتر میرفتیم باهم صحبت تلفنی دیگه وقتایی ک نبود انگار ک ی چیز گم کردم همش ناراحت بودم حالم باهاش خوب بود اونم دیگه دوسم داشت هر بار ک میخاستم تصمیمو عملی کنم انگار ک بخام خودمو گول بزنم میگفتم هنوز کم دوسم داره اما حقیقت ی چیز دیگه بود نمیتونستم بدون اون زندگی کنم هر روزدوست داشتم بیشتر میشد بیشتر نگرانش میشدم شده بود جونم .... ی روز صبح ک از خواب بیدار میشدم اس نداده بود اون روزم جهنم میشد زود زنگ میزدم بهش دلم همیشه براش تنگ بود انقدر دوسش داشتم ک وقتی میدیدمش نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم انقدر زیاد ک حتی ب مامانشم حسودیم میشد ک پیش مامانش هست اما پیش من نه... روزو شبم شده بود شایان
ی روز رفتم خونشون البته ب اسرار اون/فکر بد نکنید/انقدر مرد بود ک ب این چیزا فکر نکنه... بغلش کردم تا حالا همچین حسی نداشتم تو اون لحظه هیچی برام مهم نبود ... منو اورد خونه ی مامانیم خودشم رفت...&nbsp;
عاشقش شده بودم هیچوقت فکرشم نمیکردم ک بتونم ی پسرو انقدر زیاد دوست داشته باشم روزام با عشقم همش قشنگ شده بودن یکم بهم گیر میداد اخه من دوستای زیادی داشتم ک هر روز بیرون بودیم خوشش نمیومد منم ک فقط اون برام مهم بود ب همشون گفتم ک دیگه باهاتون نمیتونم باشم عشقم خوشش نمیاد زیاد برم بیرون ... تقریبا تنها شده بودم منی ک اون همه دوست داشتم فقط چند تا از دوستام مونده بودن برام ک با اوناام رابطم خیلی کم رنگ شده بود&nbsp;
قید هر چیزی و میزدم ک با اون باشم دیگه بیشتر ب ایندمون فکر میکردم ی دنیا مشکل میدیدم تو راهمون با بابایی ک من داشتم حتی فکرشم نمیشه کرد ک اجازه بده من با اون ازدواج کنم&nbsp;
باید درس میخوند کارشو درست میکرد خودش میگفت 3 سال دیگه اما تو 3 سال ب هیچ جا ا نمیرسید خیلی فکر میکردم اما .....&nbsp;
با اون همه قول هایی ک بهش داده بودم جا زدم بهش گفتم ایندم مهم تر از اونه بابام برام ارزش بیشتری داره اما گفتم ک دوسش دارم واسش میمونم همه شرطایی ک گذاشتمو قبول کرد اونم بد دوسم داشت وقتی اینارو بهش گفتم گریه کرد منم صورتم خیس شده بود از اشک اما نذاشتم متوجه بشه الکی هی چرت و پرت میگفتم ک بخنده طاقت نداشتم صدای با بغضشو بشنوم بعد از چندتا قول واسه این ک دلمونو خوش کنیم ک واسه همیم خدافظی کردیم&nbsp;
فردای اون شب بردنم بیمارستان من واقعا نمیتونستم بدون عشقم زندگی کنم همش گریه میکردم همه فکر میکردن ک واسه جواب کنکورمه ک این جوری شدم کسی خبر نداشت ک دلم داغونه از بی خبری دق کردم میخاستم تو تنهایی خودم بمیرم اما تنهام نمیذاشتن خودمو زدم ب خواب تا از اتاقم برن بیرون وقتی رفتن انقدر گریه کرده بودم ک وقتی صبح مامانم اومد داروهامو بده هنوز بالشتم خیس بود...
از اونم دیگه خبری نداشتم چون خودم بهش گفته بودم نمیتونستم بهش زنگ بزنم .اون شب بهش گفتم زنگ نزنه اگه بزنه ناراحت میشم اونم واسه اینکه منو ناراحت نکنه زنگ نمیزد .حتی از سیاوشم نمیشد بپرسم ازش خبر داره یا نه چون اونم از این ک دیگه ما با هم نبودیم خوشحال شده بود ... ب جز خاطره های قشنگی ک باهاش داشتم دیگه هیچی نداشتم ازش....
بعد از گذشت چند وقت ی کم حالم بهتره اما باهر چیزی ک من و یادش میندازه اشکام در میاد من تو خیالم دارمش ی جوری ک انگار دارم باهاش زندگی میکنم باهاش حرف میزنم ازش سوال میپرسم اما سوالام بی جوابن ...
هنوزم اسمش ک میاد دلم میلرزه من ی عشق و تجربه کردم با شایان...&nbsp;
تا این جاشو شیوا تو دفتر خاطراتش نوشته بود بقیشو من میگم(سیاوش)
تا چند وقت حالش بد بود تا این ک ی روز شایان و با دوست دخترش دید دیگه با هیچکس حرف نمیزد حتی ی بار شایان و اوردم پیشش اما با اونم دیگه حرف نزد... شیوا سهمش از این عشق دیوونگی بود.....]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>عاشقانه2012</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/عاشقانه2012</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/عاشقانه2012</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;با عرض سلام خدمت بازدیدکنندگان گرامی
دوستان عزیزم شما میتوانید داستان عاشق شدن خودتون برای ما ارسال کنید تا ما آن را در سایتمان به نمایش بگذاریم. اگر دوست دارید میتوانید از اسامی دیگری به جای خود استفاده کنید.
اگر مایل هستید لطفا به ما ایمیل بزنید!
آدرس ایمیل ما:asheghane.asheghane2012@yahoo.com


با تشکر از شما بازدید کننده گرامی
مدیریت سایت عاشقانه2012]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>تقدیم به عشقم</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/تقدیم-به-عشقم</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/تقدیم-به-عشقم</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;

این اشعار زیبا را تقدیم می کنم به تو بهترینم. این سر برگیست برای عذرخواهی از تو &nbsp;و تشکر از تو که همیشه با مهربانیت &nbsp;من را تحمل و آرام میکنی. دوست دارم
&nbsp;ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
&nbsp; چند روزیست که هر دم به تو می اندیشــــم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

&nbsp; به همان سبز صمیمی به همان باغ بلـــــور

به همان سایه همان وهم همان تصویری

&nbsp; که سراغش ز غزلــــهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

&nbsp; یعنی ان شیوه ی فهماندن منظور به هـــــــم

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

&nbsp; به خموشی به تماشا به شکیبایـی تــــــــــــــو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

&nbsp; به سخن های تو با لحجه شیریــــــــن سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

&nbsp; اول نـــــــام کسی ورد زبانـــــــــم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

&nbsp; یک نفر مثل خودم عاشق دیــــــدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

&nbsp; می شود یک شبـــه پی برد به دلــــــدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

&nbsp; بر ســـــــر روح من افتـــــاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

&nbsp; یک نفر مثل خودم تشنه ی دیــــدار من است

یک نفر سبزه چنان سبز که از سرسبزیش

&nbsp; می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویــش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

&nbsp; اول نام کســـــــــــــــــی ورد زبانم شده است

ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

&nbsp; راستی این شبحه هر شبه تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست

&nbsp; پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیـــــــسـت؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

&nbsp; عاشقی جرم قشنگی ست به انکــــــــار مکوش

آری آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود

&nbsp; آن الفبـــــــــــــــــا که همه ورد زبانم شده بــود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

&nbsp; و تماشا گه این خیـــــــــــــــل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

&nbsp; مشق من آن شبـــــــــــــــح شاد شبانگـــاه تویی
&nbsp;
**************************************************************


در دادگاه عشق ... قسمم&nbsp;قلبم&nbsp;بود.
وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .&nbsp;
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد&nbsp;
و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .&nbsp;
کنار چوبیه دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و&nbsp;
ومن گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان کوتاه عشق ده ساله</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/داستان-کوتاه-عشق-ده-ساله</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/داستان-کوتاه-عشق-ده-ساله</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید منتظر نظرات شما دوستان هستیم.
&nbsp;علی رغم گذشت حدود ۱۰ سال از دوستی شون و ۱ ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهی مشتاق به هم نگاه میکردن و با نگاهشون همدیگه رو ذوب میکردن. هیچ کدومشون به یاد ندارن که تو این ۱۰ سال حتی یک بار با هم دعوا کرده باشن و از این بابت به دوستیشون افتخار میکردن و صادقانه همدیگه رو دوست داشتن و برای هم میمردن.

هر جفتشون بعد از تعریف وقایع روزانه ساکت شدن و تو فکر فرو رفتن، تنها لحظاتی که سکوت بینشون بود برای این بود که هر دو فکر کنن و این بار هم مثل خیلی لحظات دیگه فکرشون مثل هم بود&hellip;هر دو داشتن به لحظاتی فکر میکردن که با وجود مشکلات زیاد خانوادهاشون و مسائلی که داشتن با هم دوست مونده بودن و هیچ وقت لحظات خوبشون رو از یاد نبرده بودن. اون شب کلی سر به سر هم گذاشتن و کلی با هم شوخی کردن.

ساعت ۸ شب برای شام بیرون رفتن و ساعت ۱۱ شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختی از چهره و چشماشون خونده میشد. ساعت ۱۲ بود که آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشید و دراز کشید و لحظاتی بعد پسره اومد و یکی از اون برق های شیطنت از چشاش بیرون زد و متکاش رو برداشت و رو زمین انداخت و رو زمین خوابید، این اولین باری بود که این کارو میکرد و دختر هم خشکش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متکاش رو برداشت و رفت پیش پسره و رو زمین خوابید و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و گفت: همیشه با همیم، تو خوبی و بدی و هیچ وقت هم نمیذارم از پیشم بری اقای زرنگ.

و بعدم لبهاش گونه&zwnj;های پسر رو لمس کرد و پسر هم اونو بغل کرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنیا مال تو و سختیهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.صبح روز بعد پسر ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شد و آبی به دست و صورت زد و حدودای ساعت ۸:۱۵ بود که اومد بغل کوچولوی خواب آلوی خودش و با صدای آروم گفت: عسلم پاشو ببین صبح شده، ببین خورشید رو که بهمون لبخند زده.

همیشه بیدار کردن دختر رو خیلی دوست داشت، بعدم دختر نیمه بیدار رو که بدش نمیومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل کرد و برد طرف دستشویی و مثل بچه&zwnj;ها صورتشو شست و خشک کرد و دختره که از این کارای پسره خیلی خوشش میومد و اونو میپرستید گفت: بسه دیگه، این جوری تنبل میشما و رفت صبحانه رو آماده کرد و با هم خوردن و روزی از روزهای خوب زندگیشون شروع شد.پسره موقع لباس پوشیدن بود که یه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روی یه مبل انداخت. این اولین باری نبود که دچار سر درد میشد ولی کم کم داشت براش عادی میشد،

دلش نمیخواست عشقش رو نگران کنه ولی انگار یه ندایی به دختره خبر داد و اونم از آشپزخونه سرک کشید و با نگاه به چهره پسره همه چیز رو فهمید و اومد پسره رو بغل کرد و گفت که امروز میره و جواب آزمایشهات رو میگیرم و میبرم دکتر&hellip;

جواب آزمایشها حدود یک هفته بود که آماده شده بود ولی پسر همش برای گرفتن اونا امروز فردا میکرد و بازم میخواست بهونه بیاره که دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهای پسر و گفت که حرف نباشه اقا پسر&hellip;من امروز میرم و میگیرمشون و میبرم پیش دکتر.

ساعت ۹ پسر از خونه بیرون رفت و دختر هم به طرف ازمایشگاه و بعدم مطب دکتر به راه افتاد و تو مطب دکتر بعد از ۱۰ دقیقه انتظار وارد مطب شد و حدود ۱۵ دقیقه بعد دکتر سراسیمه از اتاقش بیرون اومد و به پرستار گفت که اب قند ببره و بعد از کلی ماساژ شونه&zwnj;های دختر و با زور اب قند دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دکتر و پرستار از مطب بیرون اومد ولی تو خیابونا سرگردون بود و نمیدونست کجا میره، انگار با یه چیزی زده بودن تو سرش، مغزش قفل کرده بود&hellip;

خاطرات مثل فیلم از مغزش میگذشت و هیچ چیز نمیفهمید و انگار که اصلا تو این دنیا نبود. با هزار مکافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت کرد رو مبل و اشک بی اختیار از چشماش سرازیر شد و حتی نمی تونست جایی رو ببینه.

ساعت ها و ساعت ها بی اختیار می گذشتن و اون دیگه اشکی براش نمونده بود و دیگه حتی نای گریه کردن هم نداشت.

اولین روزی بود که از صبح حتی یک بار هم به شوهرش تلفن نکرده بود و ۳-۴ بار هم شوهرش زنگ زده بود ولی اون حتی نمی تونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اینکه بخواد تلفن رو جواب بده.

ساعت ۶ شوهرش از شرکت بیرون اومد و خودش رو به گل فروشی رسوند و به یاد روز آشناییشون که مصادف با اون روز بود ۱۰ شاخه گل رز به مناسبت ۱۰ سال آشناییشون گرفت و به خونه رفت. برای اولین بار تو این مدت وقتی کلید رو تو قفل گذاشت، کسی در رو براش باز نکرد و اون خودش درو باز کرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو دید که رو مبله و داره به اون نگاه میکنه و یه مرتبه گریه به دختر امون نداد و اشکهاش سرازیر شد و پرید تو بغل پسر و طبق عادت این چند سالشون پسر ساکت اونو به طرف یه مبل رسوند و گذاشت تا گریه کنه و راحت بشه تا آخر سر همه چیزو خودش بگه&hellip;

یا دفعه صدایی تو گوشش گفت: دخترم تو ماشین منتظرتیم&hellip;نذار روح اون خدا بیامرز با گریه&zwnj;هات عذاب بکشه&hellip; انقدر اذیتش نکن.

صدای پدر دختر بود&hellip; امروز بعد از گذشت دقیقا ۲۵ روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوی چشمش بود و اصلا باور نمیکرد که ۱۰ سال انتظار برای ۵۵ روز با هم بودن باشه&hellip; اصلا دلش نمیخواست که گلش جلوی روش پرپر بشه.

اون عشقش رو بعد از ۱۰ سال و در عاشقانه ترین لحظات از دست داده بود و حالا حتی براش اشکی نمونده بود، یه نگاه به آسمون کرد و چهره عشقش رودید و با عصبانیت گفت: این بود قولی که به من دادی و گفتی هیچ وقت منو تنها نمیذاری! تنها رفتی؟؟!!

و صدای پسر رو شنید که گفت: گفتم که همه خوبی ها ماله تو و درد و رنج مال من!]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>جملات عاشقانه کوتاه 92</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/جملات-عاشقانه-کوتاه-92</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/جملات-عاشقانه-کوتاه-92</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;
دوستان عزیزم براتون جملات عاشقانه جدید قرار دادم به ادامه مطلب رجوع کندی تا بقیه جملات ببینیدنظر یادتون نره
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
چون خیالت همه شب مونس و همراه من است


شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;همیشه تلخ ترین لحظه ها را کسی میسازد&nbsp;

که قشنگ ترین لحظه را با او باور داشتی


**عاشقانه2012**


بدترین گناه آن است که

&nbsp;به کسی که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی


**عاشقانه2012**


زندگی را اشکی بیش نمیدانم&nbsp;

پس بگذار با اشک چشمانم بنویسم

دوستت دارم



**عاشقانه2012**


تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی&nbsp;که چرا تنهایی



**عاشقانه2012**


گل فرستادم&nbsp; تو بو کن

اگر رفتم تو با گل گفتگو کن

اگر مردم فدای تار مویت

اگر ماندم که باز آیم به سویت


**عاشقانه2012**


بزرگی را گفتم&nbsp; :&nbsp; زندگی چند بخش است؟&nbsp;

گفت : کودکی و پیری

گفتم : پس جوانی چه شد؟

گفت:با بی وفایی ساخت با عاشقی سوخت و با جدایی مرد


**عاشقانه2012**


گرچه آتشکده شیشه و سنگ است دلم!

نفسی با دل من باش که تنگ است دلم


**عاشقانه2012**


ما غصه خور تلخی فریاد شماییم&nbsp;

شادیم در آن لحظه که در یاد شماییم


**عاشقانه2012**


وعده ما هرشب

نیم نگاهی به ماه

که هر جا باشی

هرچقدر دور ماه هست

تو هستی من هستم نگاه هست&nbsp;

یادت باشد وعده ما
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>اولین پست و اولین داستان عاشقانه</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/اولین-پست-و-اولین-داستان-عاشقانه</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/اولین-پست-و-اولین-داستان-عاشقانه</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
اسم این داستان ازدواج میباشد، داستانی زیبا و عاشقانه برای شما دوستان عزیز امیدواریم لذت ببرید. منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستیم


برای خواندن این داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.
 
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می&zwnj;کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می&zwnj;دیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می&zwnj;گفتم که در ذهنم چه می&zwnj;گذرد. من طلاق می&zwnj;خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی&zwnj;رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می&zwnj;کرد. می&zwnj;دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی&zwnj;اش آمده است. اما واقعاً نمی&zwnj;توانستم جواب قانع&zwnj;کننده&zwnj;ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می&zwnj;سوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان&nbsp; عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می&zwnj;تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه&zwnj;ام را بردارد. نگاهی به برگه&zwnj;ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه&zwnj;ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی&zwnj;توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته&zwnj;ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم&zwnj;تر و واضح&zwnj;تر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می&zwnj;نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی&zwnj;خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی&zwnj;خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می&zwnj;کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل&zwnj;تحمل&zwnj;تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه&zwnj;ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه&zwnj;ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه&zwnj;کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت&zwnj;تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می&zwnj;توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده&zwnj;ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک&zwnj;های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده&zwnj;ام.
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه&zwnj;ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می&zwnj;رفتند، بغل کردن او برایم راحت&zwnj;تر می&zwnj;شد. این تمرین روزانه قوی&zwnj;ترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب می&zwnj;کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس&zwnj;هایم گشاد شده&zwnj;اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می&zwnj;توانستم اینقدر راحت&zwnj;تر بلندش کنم.
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه&zwnj;هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می&zwnj;ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک&zwnj;تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می&zwnj;توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می&zwnj;ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله&zwnj;ها بالا رفتم. معشوقه&zwnj;ام که منشی&zwnj;ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی&zwnj;خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی&zwnj;ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی&zwnj;خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته&zwnj;کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می&zwnj;فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه&zwnj;ام احساس می&zwnj;کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله&zwnj;ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل&zwnj;فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می&zwnj;کنم و از اتاق بیروم می&zwnj;آورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گلها دست&zwnj;هایم و لبخندی روی لبهایم پله&zwnj;ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه&zwnj;ها بود که با سرطان می&zwnj;جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه&zwnj;ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می&zwnj;دانست که خیلی زود خواهد مرد و می&zwnj;خواست من را از واکنش&zwnj;های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی&zwnj;ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می&zwnj;آورد اما خودشان خوشبختی نمی&zwnj;آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی&zwnj;آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی&zwnj;ها را نجات دهید!
منبع: عاشقانه2012
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>عذرخواهی مدیریت سایت عاشقانه2012</title>
<link>https://asheghane2012.loxblog.com/عذرخواهی-مدیریت-سایت-عاشقانه2012</link>
<guid>https://asheghane2012.loxblog.com/عذرخواهی-مدیریت-سایت-عاشقانه2012</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;
با عرض سلام خدمت بازدیدکنندگان گرامی
از اینکه به سایت عاشقانه2012 تشریف آوردین سپاس گذاریم. دوستان عزیز و بازدیدکنندگان گرامی به علت به وجود امدن برخی مشکلات خیلی وقت بود نتونستیم این سایت را آپ کنیم و به همین دلیل از تمام شما عذرخواهی میکنیم. اما از امروز به بعد باز هم عاشقانه 2012 با مطالب و اشعار و داستانهای زیباتر و جدیدتر در خدمت شما دوستان قرار میگیرد و امیدواریم از آنها لذت ببرید همچنین خواهشمندیم با نظراتتان ما را در بهتر شدن سایت یاری فرمایید.&nbsp;
با سپاس فراوان
مدیریت عاشقانه2012]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:49 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

